ای کاش بمانم همه دم در پناه عشق
وقت است که همراه شوم با سپاه عشق
این قافله که می گذرد از خط جنون
چیزی نمانده تا برسد شاهراه عشق
می سایم از ارادت و عشق و صفا سرم
بر آستان و بارگاه پادشاه عشق
زیباست لحظه ای که بوسه می زنم ز شوق
بر پای و بر جبین و به رخسار ماه عشق
تردید نباشد که به معراج می رود
آن عاشقی که جلوه کند در نگاه عشق
حلاج وار تا به سرِ دار می روم
جان می دهم چو حکم کند دادگاه عشق
خوش باد لحظه ای که مرا خیل نابکار
بر دار می کشند به جرم و گناه عشق
روح من است تشنه ی دیدار و وصل یار
خون من است بر همه عالم گواه عشق
شاعر محسن خانچی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











