لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 شهریور 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

قُراصی و کُکلَن ووو…!

داستانک
قُراصی و کُکلَن ووو…
یادش بخیر تازه دیپلم فرهنگ و ادب  که یکی از زیر شاخه های رشته ی علوم انسانی وقت بود پس از اینکه موفق به دریافتش شده بودم  جویای کار بودم چون آزمون کنکور سراسری
آموزش عالی را داده بودم و در یک کلِّی فروشی
که متعلق به حاج کاظم و بامدیریت شخصی به اسم ابوالفضل اداره می شد و آدرسش : پاساژ آیانی تقریباَُ میدان شهداء آن دُوران  اداره می شد
پدرم برای اینکه پیشبینی کرده بود اگر خدای نکرده در آزمون فوق الذکر قبول نشدم حداقل به
احساساتم لطمه وارد نشود خلاصه سرم گرم کار کردن باشد و هنری داشته باشم مرا به بردران مقدم یعنی حاج کاظم و حاج مهدی سپرده بود تا فقط و فقط و فقط سرم گرم کار باشد صدالبته گفته باشم خانواده ی مافرهنگی بودند
و پدر و مادرم در آن دوران خانواده ای هشت نفره بودیم  پدر خوبی داشتم سیساستمداری تمام عیار مثلا بدون اینکه پسران و دخترانش بفهمند جیب شلوار ما را وارسی می کرد و برای اینکه به شخصیتمان بر نخورد در آن زمان پول تو جیبی به اندازه ی معین فقط برای رفت و آمد و در نهایت برای اینکه کرایه ماشین و تهیه ی بلیط شرکت واحد آن زمان فقط دو ریال تا پنج ریال را یادم هست داشته باشیم و خجالت زده نباشیم
حاج کاظم مقدَّم هر کجا هست خدا حفظش کند و نگهدارش باشد دیده بود در آن زمان دوازدهم یعنی دیپلمه هستم هنیشه با یک کیفی که قبلاََ پولهایش را شمرده بود و کش قیطونی کشیده بود برای رتق و فتق امور از قرار
پرداختن قبوض آب و برق و گاز چون مکانی تجاری محسوب می شد رهسپار بانک صادراتی که دور میدان شهداء آن زمان بود و صف عریض و طویلی هم داشت و علاوه بر این  چک های این مکان تجارتی را برای پول فرستادن به تهران بزرگ و کارهای بانکی آنان من را مامور کرده بود و
من با درایت و صداقت وصف ناپذیری چون پسر بزرگ خانواده بودم و وارد این کارها را خوب و خوب و خوب با حتی یک اشتباه یادم می آید که پدرم من را خیلی دوست داشت و حقوق ماهیانه ی معلِّمی اش که بخور و نمیر بود به من می سپارد و چل دروجه حامل برایم می نوشت و من
می رفتم بانک و بادستگاه پول شمار بانک باجه مورد نظر حق الزحمه ی ماهیانه ی پدرم را به من می دادو می آوردم به خونه تحویلش می دادم حاج کاظم داستان ماهم به صداقتم پی برده بود یک روز کفش های خانواده و اهل عیالش را به من می داد و می گفت : مهدی جان ببر ایستگاه سراب کفَّاشی تلاشگری آنجاست تا این
کفش ها را درست کند و برَّاق کننده و واکس بزند و تعمیراتش را انجام بدهد و بگیر و بیار پسرم من هم  انجام می دادم داخل کلِّی فروشی اش که بزرگ بود تپه ای از دکمه های لباس های رنگارنگی در اَشکال مختلف هندسی اعم از مُکعب مربع و مستطیلی و ستاره و به اشکال گوناگون حیوانات جنگل و تپه ای از گُگلَن و نخهای رنگارنگ و سوزن های جور واجور چرخ خیاطی و دوخت و دوز و جوال دوز و وو بگذریم نایلُون هایی در سایز های مختلف همراه با ترازو های کوچکی که قبلاََ توسط ابوالفضل شاگر تمام و باتجربه و باکمالات و خنده روی او وزن شده بودند ما کارگران باید قُراصی درست می کردیم و به کُوکلَن ها نظم می دادیم و هرکدام با نخ های رنگارنگ در قفصه های مخصوصی قرار می دادیم
یک روز مادر و پدرم از دور به من نگاه می کردند و مرا می پایدند که مادر احساسی شد و گفت ؛ به پدرم در حالی که پهنای صورت سبزه و بانمکش را اشک پوشانده بود به پدرم می گفت : پسرم دیپلم گرفته که کار گری کنه بگذریم بعد از
اعلام نتایج آموزش عالی که در آن دوران صف های عریض و طویلی در کنار دکِّه های روزنامه فروشی تشکیل می دادند تا نتیجه ی کار و تلاش بی وقفه یشان را ببینند چون داخل روزنامه های کثیرالانتشارهمراه با کُد رشته  علوم تحقیقات قبول شدگان را با ستاره اعلام می کرد و جوانان خوشحال و خرَم در هوا جست می زدند و خوشخالی وصف ناپذیری از خودشان نشان می دادند یادش بخیر از قراصی و کُوکلن و گریه ی حاج کاظم مقدّم که بادیدن قبولی من در روزنامه درحالی که اشک گوشه چشمانش جمع شده بود وشکه شده بود به من گفت : مهدی جان هروقت گیر کردی بیا مغازه ی کلی فروشی خودم کار کن …!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :