قلم بزن
در تن شیشهای من
با دواتِ سُرخ
خُرد کن
قلمِ سیاه را
رنگین کمان بکش
به احترام خونآبههای خشک شده
اصلا
اعتراض کن
به پدیدهی سیاه قلم !
تحریم کن
قوت قالب غم را
که سرکوب نمیشود
هفت رنگِ کمان
با نیش زنبورهای متعصب
در اُفق بکش
دور از دستهای سِتَم
نقاش
رنگرز
خون دادهاند
برای حقیقت
خُمرهای سرخ
بریز در قامت جدولهای شهر
تا نفهمند
مرزِ خون و رنگ را
جماعت شیّاد
که میترسند
از رنگ زندگی
بیش از خون ما
مگر ندیدهای
عمامههای رنگگریز را؟
وقتی رنگ عشقشان
مشکیست !
در عزا مینشینند
قلمهای دریده
بگذار
چُماق بکوبند
بر دستهای لالهها
مصمّمتر میشود
دستهای تو
اگر تاریکی شب را
تشویق میکنند
به تداوم
در آخر
گرگ و میش میشود
مگر نه ؟
ماه به سرخی میزند
در انتهای شب
به احترام ما
امیدشان نم میکشد
با باران خون
رنگین کمان بکش
مصمم میشود
دستهای تو
خفه میشود ؛
نطفهی خفقان
سیاستِ سیاه
رنگهای اشتباه
زندگی بپاش
بر سر شهر
در این سرزمین
که روح آدمهایش هم
دیگر سفید نیست
آزادی آزاد نیست
آبادی آباد نیست
نیست نیست نیست
با این همه
مصمم میشود
دستهایت ؟
در آسمان آبی
تلالوء زرد را
سبز میکند ؟
زل بزن
تماشا کن
چگونه
سلول ، سلول
دار ، دار
در ختمِ مردانگی
میرقصد
چکمههای مزدور …
خالِ آزادی را
روی یقههای بسته بکوب محکم
از دودههای خیابان
پینه بکش
روی پیشانی قاتل !
تا کودکانِ ما
نفس بکشند
هیاهوی این همه خونبها را
تا بوده همین بوده
زمستانِ استخوان شکن
سبزتر خواهد بود
تصنیف بکش
بر زبان آزادههای در بند
که ماه به سرخی میزند
در انتهای شب
که خُرد میشود
قلمدانِ سیاه
که مصممتر میشود
دستهای تو
دستهای ما


