قاصدکی بودم
در مُشت بچهای
دهاتی
شکسته میشدم
نظم ندارد
حرفهایم
بیدست و پا
مینویسم …
در شیب میافتم
مُعلق در مسیر
در تقلای زندگی
متلاشی میشوم
بینتیجه میمانم
از بودنها ، شدنها
میترسم از
تمرین کردن
به دستآوردنِ از دست دادن
پیدا شوی
حقم را کف دستم بگذاری ؛
دستهایت را
باید
به آبادی برسانم
پیدا کنم
اتاقِ تو را
آنجا بمانم
سوار بر شانهات
موج موهایت
وقتی
پرده را میکشی
تنها بمانم
با تو
ببینی بخندی
در مشتت بگیری
قاصدک دست و پا شکسته را
زمزمه کنی
در گوشم
آرزوی غریبی
قاصد رویای تو باشم
فوت کنی
راهی کنی
به سمت دورهای دور
در دشت اسبهای وحشی
بر یالِ کَهَر
حماسه بگویم
از دختر نور
با شوق و شور
از تابش دستهایت
از علف وحشی موهایت
آهنگ نوازشهایت
مادینهها رام شوند !
به دشتهای پایین بتازند
به سمت تو
نعل پا کنند
زین شوند
سواری دهند
نسل به نسل
به جنگ و رنج
سر خم کنند
شاید
پیدا کنند
الههی نور را


