كنار مي گذارمت ولي كنار سينه ام
بدور مي سپارمت ولي بدور از غمم
نبينمت دگر، چرا ؟ تودرميان چشممي
نخواهمت چرا كه تو خودت ميان قلبمي
نپرسمت دگر، چرا كه تو خودِ خود مني
نجويمت دگر، چرا؟ تو يافتي مرا همي
من اين زمانه را خوشم كه با تو در تو مانده ام
چه عيش برتر از دمي كه با تو شعر خوانده ام
تو پيش چشم من كه نه ميان هر دو چشممي
درون سينه ام بشين تو تاجدار قصرمي
بيا نگويمت دگر تو با مني و در مني
نيا نگويمت كه تو هميشه در من مني
بدور مي سپارمت ولي بدور از غمم
نبينمت دگر، چرا ؟ تودرميان چشممي
نخواهمت چرا كه تو خودت ميان قلبمي
نپرسمت دگر، چرا كه تو خودِ خود مني
نجويمت دگر، چرا؟ تو يافتي مرا همي
من اين زمانه را خوشم كه با تو در تو مانده ام
چه عيش برتر از دمي كه با تو شعر خوانده ام
تو پيش چشم من كه نه ميان هر دو چشممي
درون سينه ام بشين تو تاجدار قصرمي
بيا نگويمت دگر تو با مني و در مني
نيا نگويمت كه تو هميشه در من مني
شاعر قاسم رندی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











