سر به روي شانه من مي گذاري لحظه اي ؟
مي تواني چشمها بر هم گذاری لحظه اي ؟
مي سرايم بهر تو… شعر دلم با سادگي
پا درون غار جانم… می گذاری لحظه اي ؟
يار غار من شوي….. همراه با روح و دلم
مي تواني سر نهي بر سينه ي من لحظه اي ؟
با تو اما من به سر حد جنون سر مي زنم
در صفاي بودنت….. آرام هستم لحظه اي
لحظه هايت را به من اهدا كن و جانم بگير
بوسه خواهم زد به لبهاي وجودت لحظه اي
با تو مي مانم و تو….. هستي كنارم تا ابد
مهر را بانو ، حضورت نيست غائب لحظه اي
*************************
عشق درمان تمام است …. خدا مي داند.
مي تواني چشمها بر هم گذاری لحظه اي ؟
مي سرايم بهر تو… شعر دلم با سادگي
پا درون غار جانم… می گذاری لحظه اي ؟
يار غار من شوي….. همراه با روح و دلم
مي تواني سر نهي بر سينه ي من لحظه اي ؟
با تو اما من به سر حد جنون سر مي زنم
در صفاي بودنت….. آرام هستم لحظه اي
لحظه هايت را به من اهدا كن و جانم بگير
بوسه خواهم زد به لبهاي وجودت لحظه اي
با تو مي مانم و تو….. هستي كنارم تا ابد
مهر را بانو ، حضورت نيست غائب لحظه اي
*************************
عشق درمان تمام است …. خدا مي داند.
شاعر قاسم رندی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











