فقر…
آغاز اشتباه حضورم در آینه
آوازه خوان عقل بنفشم در این سکوت
جرمم چه بود یک کلمه ..حرف را بخور
تنها نگاه کن به کمی قوت لا یموت
تنها نگاه کن به تماشای ظلم و اشک
تنها نگاه کن به گلویی بهانه گیر
حرفی نزن از آتش فهم بلوغ درد
یک گوشه سر به زیر برو بی هوا بمیر !
یک گوشه سر به زیر نبین ماه خسته را
با صورتی کبود و لبانی که دوخته
یک هیس مرده باش درون گلایه ها
اصلا نبین که فقر ،خودش را فروخته
چشمم سیاه نیست پر از آتشم فقط
اشباح مرده در سر من جار می زنند
یک باد پرسه گرد به من گفت مادران
از درد سر به سینه ی دیوار می زنند
شعرم کبود نیست نکن متهم مرا
چشمم به سفره ایست که نانی ندیده است
آن چشمهای یخ زده ی توی آینه
چشمان دختریست که رنگش پريده است …
#زینب_حسامی


