اي برده دل از کف مرا ، باشد که مهمانم شوي
تو شمع من گرد سرت پيدا و پنهانم شوي
تو شمع من گرد سرت پيدا و پنهانم شوي
گه با نگه مستم کني ، گه باده در دستم کني
گه مسند شاهي دهي ، خود گاهي سلطانم شوي
گه عشقِ ناپيدا شوي ، گه عيسي و موسي شوي
گه رخنه دردينم کني ، گه دين و ايمانم شوي
گه جان زتن اري برون ، گه سوز من سازي فزون
گه بارغم دردل نهي ، گه مشکل اسانم شوي
گه شاد ومغرورم کني ، گه از برت دورم کني
گه زخم دل پاشي نمک ، يک لحظه درمانم شوي
صد سوژه داري جان من ، در دفتر و ديوان من
خود شاهد انديشه و خود شوق عريانم شوي
خواهم شبي جانم شوي ، چون ديده از انم شوي
چون روح در جسمم دمي ، چون تن بفرمانم شوي
شاعر فروغ حاجيان
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










