فرصت
هر که خواهد نشود زار و پریشاناحوال
دلِ خود را ندهد هیچ به آمالِ محال
دل نده بر شبِ این شهرِ پرآشوب و شلوغ
که در این غوغا نیابی به جز از رنج و ملال
زندگی رودی خروشان،سویِ درّههایِ مرگ
میرود شادیِ این چند صباحی به زوال
دلِ خود پاک نگه دار در این عرصهٔ تنگ
تا بماند دلِ تو آیینهٔ پاک و زلال
هر که با بادِ غرور آمد و سر زد به هوا
زیرِ سنگینیِ این چرخِ زمان شد پامال
مرغِ غافل چه داند که در این تنگیِ راه
چه بلاها که نیاید به سرِ این پَر و بال
فرصتِ رفته دگر بازنیاید، «امین»
دست بر گردنِ امروز فکن، جوی وصال


