فخر خانه
فخر خانه
“”””””””””
در پارک روبرویی جمعی نشسته بودند
در بین جمعشان من حاضر شدم صباحی
قدها چو بید مجنون دستان چو بید لرزان
پاها به وقت رفتن باهم کنند صدایی
..
بر سر سپیدی برف بنشسته پشته پشته
در سینه داغ دلبر بر شانه شان ردایی
..
سنگین نگاهشان بود با عینک های کشدار
آسان گرفت دستش چوبی که شد عصایی
..
اعصاب درب و داغون چربی و قند بالا
با خود یه کیسه دارو می برد هر کجایی
..
کفشای پاره پاره پیراهن شلخته
انگار یه چیز کم داشت یک توبره گدایی
..
آهسته خنده کردم از حال و روز آنها
از آسمان هفتم آمد مرا ندایی
..
گفتا خموش حاجی هریک از این پدرها
زین جمع سالخورده فخرست به هر سرایی


