داستانک
فامیلی عجیب و غریب …!
روز اول آموزگاری ام بود وارد مدرسه شدم به مدیریَّت مدرسه گفتم : لیست اسامی دانش آموزان دخترانم را بده لیست رو گرفتم و باعجله از دفتر خارج شدم داشتم به لیست نگاه می کردم که مردی در مدرسه مرا صدا زد و گفت :
آموزگار آموزگار از پلِّه ها برگشتم گفت : خِشتَک
پاره خِشتَک پاره عصبانی شدم و کیفم را به طرفش پرت کردم و گفتم : توهین می کنی مردک سرش را پایین انداخت و شروع به گریه کردن کرد و به لیست دانش آموزان دختر دستم
اشاره کرد
و با دعوا و مرافعه ی من مدیر و معاون وارد شدند وقتی به لیست نگاه کردم دیدم چه فامیلی عجیب و غریبی انگشت به دندان ماندم
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی






