فالقهوه
••••••
قهوه خال چشم تو رفته به فال قهوه چی
خواب چرا نرفته است به چشم زال قهوه چی
..
نقش خیال روی تو بسته به فنجان دلش
زود جدا نمیشود وای به حال قهوه چی
..
فال گرفته است او از لب عنچه وار تو
واه که وا نمیشود گره به شال قهوه چی
..
صبح به صبح بی گدار به رود پر خروش تو
می زند و نمیرسد میوه کال قهوه چی
..
راست چو می کشی کمان تیر ز ابروان کج
راست کمر نمیشود همچو هلال قهوه چی
..
زلف پریش پیچ پیچ رفته جنوب قامتت
گشته سوال پس چرا رفته شمال قهوه چی
..
فکر تمام عاشقان رفته به ساحل غمت
رحم به کس نمی کندصید ترال قهوه چی
..
تا تو شدی به خانه ات رفت به پشت ابر ماه
دیده نمیشود دگر سال به سال قهوه چی
..
تلخ نموده هجر تو کام شیرین استکان
سرخ حنای دست تو رنگ مدال قهوه چی
..
برگ قطور شعر من پرشده از قرار تو
مشک و سبوی چشم او اشک زلال قهوه چی


