شبرو خلوت بازار بیا کوچم ده
از دل این همه آزار بیا کوچم ده
بقچه پیچیدهام و منتظرم، خیلی زود
از لب نردهی دیوار بیا کوچم ده
سادگی کردهام اما تو که می دانی من
خستهام، از همه بیزار… بیا کوچم ده
همه خوابند در این ظلمت و تنها منِ من
امشب و هر شبه بیدار، بیا کوچم ده
دانهی سیب نه، من سفرهی سیبت بدهم
باز هم…. باز… وَ بسیار…. بیا کوچم ده
قاچ چشمم عرق تلخ فرو میریزد
رنگ آن میوهی خونبار… بیا کوچم ده
عاشق قلب رئوفت شدهام میدانی؟
از دلم همهمه بردار، بیا کوچم ده!
اعظم کریمی
از مجموعه شعر “آ”


