غزل
……
نوشتم شبی از وصال غزل
گرفتم قلم را به کار غزل
…
کمینش نشستم غزل را شکار
ولیکن شدم خود شکار غزل
…
سحر می شمردم غزل را شمار
به شب خواب دیدم بهار غزل
…
غزل خوان شدند بلبلان در بهار
بهاران دلش بی قرار غزل
…
تو این گرد پیری که بینی بسر
نمک هست در شوره زار غزل
…
بخارای من شهر چشمان یار
دوچشمش مرا شهریار غزل
…
به عشق غزل گشته ام من دچار
پریشان چو چشم خمار غزل
…
غزالم روان شد به شهر مزار
بود قبله ام بر مزار غزل
…
غزل می سرایم به وصف نگار
سرم را بدان سربدار غزل
…
همیشه مرا بوده این افتخار
خودم را ببینم کنار غزل
…
بماند پس از من غزل یادگار
شدم در سفر یار غار غزل
…
نویسند بر لوح سنگم شعار
که حاجی کشید انتظار غزل


