فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 مرداد 1403

غزلی از استاد حسین منزوی (به همنواز گلو بریده ام علیرضا سلطانی)

حسین منزوی و علیرضا سلطانی

روحش شاد و یادش گرامی

غزلی از استاد حسین منزوی
به همنواز گلو دریده‌ام : علیرضا سلطانی

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌
بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهد سوخت‌
از آتشی که گرفته است در گرفتاران‌

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند
که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

دریده شد گلوی نی‌ زنان عشق‌ نواز
به نیزه‌‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

زُباله‌ های بلا می‌‌برند جوی به جوی‌
مگو که آینه جاری‌‌اند جوباران‌

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌
که لرزه می‌‌فکند بر تن سپیداران‌

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌
که ره زده‌‌است فریبش به باورِ یاران‌

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌
در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌
که شب رسیده و ویران‌‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده -چندش‌ آور و سرخ‌-
پُر است چنبرِ کابوس‌‌هایم از ماران‌

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌
مگیر آینه پیشِ ز خویش بیزاران‌

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، اما
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌