غروب سلیمان
،،، ،،،
غروب غم انگیز شد شهرمان در پگاهی
زمین تیره گون گشت و شد آسمان پرتگاهی
،،
عجب باز شد قصه باد و تخت سلیمان
برای ادیبان نماندست بر سر کلاهی
،،
چنان در غمش گشته ام زار و محزون
تو گویی که یوسف فتادست در قعر چاهی
،،
چو ققنوس آتش زده باغ و بستان
دل ازجمله خوبان ببردست بایک نگاهی
،،
ولی این سخن بشنو از من کریمی
که بعد از تو دنیا نیرزد به کاهی


