فکر تو بیمار کرده خاطر و اندیشه را
می کشد عشق کَلی سلطانِ صاحب بیشه را
می کشد عشق کَلی سلطانِ صاحب بیشه را
اشک روی گونه هایم، خنده ی لب های تو
این تناقض می کند دیوانه عاشق پیشه را
بیستون کوهی نمی شد، خاک می ماند آخرش
بر دلِ فرهاد اگر شیرین نمی زد تیشه را
عشق لفظی نیست جز سرگشتگی و بی کسی
می کَنَد باد سحرگاهی گل بی ریشه را
عشق ما بین من و تو هم همان عشقیست که
در کنار هم نگه می داشت سنگ و شیشه را
شاعر علی کریمی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











