نظم جهانی
ز خون نوع بشر سفره ها چه رنگین است
دریغ و درد اگر روزگار ما این است
به هر کجا که نظر می کنم زمستان است
بهار هم که رسد کو، کجا به آیین است؟
گناه این همه کودک چه بود، آن ها را،
به جای دامن مادر به سنگ، بالین است
بریدن سر مردم و برده کردنشان
به دست مردم دین دار ِ خارج از دین است
به نام نظم جهانی و هم حقوق بشر
سر بریده ی انسان به روی زوبین است
جوانیم که به تاراج رفت، در پیری
چه مانده است بگویم، مرا که شیرین است؟
چه حای امن در این روزگار وانفسا
“رها”خوش است که سر زیر پر و غمگین است
علی میرزائی”رها”
ز خون نوع بشر سفره ها چه رنگین است
دریغ و درد اگر روزگار ما این است
به هر کجا که نظر می کنم زمستان است
بهار هم که رسد کو، کجا به آیین است؟
گناه این همه کودک چه بود، آن ها را،
به جای دامن مادر به سنگ، بالین است
بریدن سر مردم و برده کردنشان
به دست مردم دین دار ِ خارج از دین است
به نام نظم جهانی و هم حقوق بشر
سر بریده ی انسان به روی زوبین است
جوانیم که به تاراج رفت، در پیری
چه مانده است بگویم، مرا که شیرین است؟
چه حای امن در این روزگار وانفسا
“رها”خوش است که سر زیر پر و غمگین است
علی میرزائی”رها”
شاعر علی میرزائی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










