در افق های خیال تو مرا راهی نیست
شرح این قصه به جز نکته ی جانکاهی نیست
طی هر مرحله ای را که سرآغاز کنم
جز غم وصل رخت، توشه وهمراهی نیست
من سر گشته چسان راهی کویت باشم!
که همه بود و نبودم به جز از آهی نیست
کاش، ای کاش دمی ساکن کویم بودی
کلبه شب زده ام را غزل ماهی نیست
کوهی از خواهش و دردم که پی ات میگردم
گرچه در چشم سیاهت چو پر کاهی نیست
هر سحر عطر سر زلف تو مدهوشم کرد
با نسیمی که دمی می وزد و گاهی نیست
نیست چون سیب زنخدان تو در شهر خیال
لیکن آسودگی از واهمه ی چاهی نیست
شرح این قصه به جز نکته ی جانکاهی نیست
طی هر مرحله ای را که سرآغاز کنم
جز غم وصل رخت، توشه وهمراهی نیست
من سر گشته چسان راهی کویت باشم!
که همه بود و نبودم به جز از آهی نیست
کاش، ای کاش دمی ساکن کویم بودی
کلبه شب زده ام را غزل ماهی نیست
کوهی از خواهش و دردم که پی ات میگردم
گرچه در چشم سیاهت چو پر کاهی نیست
هر سحر عطر سر زلف تو مدهوشم کرد
با نسیمی که دمی می وزد و گاهی نیست
نیست چون سیب زنخدان تو در شهر خیال
لیکن آسودگی از واهمه ی چاهی نیست
شاعر علی معصومی
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











