خورشیددرحال غروب بودوخیابان هاشلوغ.ماشین هابه سرعت ازکنارهم می گذشتندوهیچ کس به کسی که ازکنارش ردمیشدتوجهی نداشت.
-وقت طلاس پسرجون…
این جمله راازمیوه فروشی که درحال خالی کردن میوه های پلاسیده اش درجوب به شاگردش گفته بودشنید.سرش راپایین انداخت وبه کتانی های زوار دررفته اش خیره شد.هرقدم که برمیداشت صدای جرجرشان راتاعمق وجودش حس میکرد درمیان آنهمه سروصداگویی هرکس می توانست صدای قدمهای خودش راوقتی که روی سنگ فرش پیاده رو راه می رفت بشنود.تک سرفه ای کردوزیپ کابشنش راتاگلوبالاکشید.
-پاییزفصل عاشقاس مگه نه؟؟…گوش میدی چی میگم؟!…
سرش رابالاآوردچشمان عسلی خوش رنگی که این روزهاهرجامی رفت وهرچه میدیدیادآن می افتادبه اوخیره شده بودند.لبخندی زدوگفت:
-آره….پاییز….ولی خیلی دلگیره…اینطورنیست؟
عسلی هارنگ لبخندگرفت…لبخندی گوشه ی لبش جاخشک کرد.پسرباعصبانیت دست نامزدش راگرفت وازروی نیمکت بلندشد.10دقیقه ای میشدکه به آنهازل زده بودوحالاازخندهای دخترک می خندید.آنقدرپاییزرانفس کشیده بودکه حتی طعنه ی تلخ پسررانشنید.
-پاشوبریم اینجاعوضی زیادداره…
دست درجبی کابشنش کردوکتابی رنگ ورو رفته که جلدآبی رنگش حالاروبه سفیدی می رفت رابیرون کشید.این روزهاهرجامی رفت آن راهمراهش می بردگاهی که دلش تنگ می شدمی نشست وچندسطری ازآن رامی خواند.کتاب رابازکرد.فصل هشتم صفحه ی 123((نزدیک غروب بود.آرام بالیزامشغول قدم زدن روی پل بودیم دوست داشتم شایدتمام عمرم راروی این پل بااوباشم.نگاهی به رودخانه که لایه ی زخیمی ازیخ روی آن راپوشانده بودانداختم.نمی دانستم چگونه سرحرف رابازکنم.مدتهابودکه اورامی شناختم اودرمغازه ی پالتوفروشی آقای کیپرکه نسبت دوری باآنها داشت کارمیکردومن هر روزبعدازبازگشت ازکاراورادرحالی که بالبخندبه مشتری هاخوش آمدمی گفت می دیدم.نگاهی به صورتش که ازسرماسرخ شده بودانداختم اگربیشترازاین طولش میدادم هردویمان درآن هواازسرماخشک میشدیم.سرعتم رابیشترکردم و روب رویش قرارگرفتم چشمان درشت ومشکی رنگش تضادزیبایی باپوست سفیدش داشت.فکرمی کنم اوهم متوجه ی ماجراشده بودزیراازخجالت سرش راپایین انداخت بلاخره شروع به حرف زدن کردم.
-راستش من عاشق زمستان ومنظره ی رودخانه های یخ زده هستم…
لیزاهمچنان باسکوت سرش پایین انداخته بودوباگوشه ی شالش بازی میکرد.
-اگربخواهی…می توانیم بازهم همدیگرراهمینجاببینیم…
بلاخره سرش رابالاآوردوباهمان لبخندهمیشگی اش گفت:
-ازنظرمن اشکالی ندارد…))
باچکیدن اولین قطره ی باران روی کتاب آن رابست ومجددأآن راتوی جیبش گذاشت.شایدبیش از5باراین کتاب راخوانده بود.آن روزبلندبلندمشغول خواندن کتاب بودکه متوجه شداوبادقت به داستان گوش میدهد.به همین خاطرتاوقتی هواتاریک شدهمچنان به خواندن ادامه داد.وقتی کتاب رابست دیدکه ازشرم سرش راپایین انداخت تشکرکوتاهی کردوازجایش بلندشد.لبخندزد.ازآن روزبه بعدسرهمان ساعت روی نیمکت می نشست وشروع به خواندن کتاب می کرد.وقتی فصلی تمام میشدسرش رابلندمیکردومیدیداوهمانجاست باآن پالتوی سیاه رنگ وشال سبزش که گویی سالهابوددلش میخواست چنین ترکیب رنگی راببیند.سبزوسیاه دلچسب ترین ترکیب دنیا بود…رعدوبرق آسمان راروشن کردباران شدت عجیبی گرفته بود.دراثرقطرات باران قهوه ای کابشنش سیاه شده بود.پارک خلوت ترازهمیشه بود.نور زرد رنگ چراغی که ازبالای سرش می تابیدتاشعاع چندکیلومتری اش راروشن کرده بودزیرنورمی توانست برخوردقطرات باران بازمین راببیند…آنقدرنگاه کند…یااوتمام شودیاباران.
-نمی دونم چجوری بگم…ولی…ولی باید…..من دیگه نمی تونم…بابام اسرارداره باپسرعمه ام ازدواج کنم….
ساکت تنهابه عسلیِ خوش رنگی که حالا خیس شده بودنگاه میکرد…
-منوبخاطرهمه چیزببخش…
چشمانش رابست…
-باشه…
وازپشت میزبلندشدورفت…
گاهی برای تنفرازکسی یک جمله کافیست.ولی اواگرساعتهاهم حرف میزدتنفری درکارنبود…نفس عمیقی کشید.گویی خالی بودازهمه چیز…زندگی…عشق…وحتی مرگ.دستی به صورت خیسش کشید.
-عاقل باش پسر…همیشه همه چیزاونجوری که میخوای پیش نمیره…
بالبخندبه چشمان خسته ی پدرنگاه کردومثل همیشه گفت:
-چشم…
تکانی به خودش داد.خورشید درحال طلوع بودوهواهنوزبوی نم میداد.آرام شروع به راه رفتن کرد.کتاب راازجیبش درآوردونگاهی به نوشته ی روی جلدکرد«عشق فراموش می شد»…
لبخندی گوشه ی لبش جای گرفت…کتاب راروی صندلی گذاشت وازماشین پیاده شد…
نویسنده : مریم بهزادی
بخش داستان کوتاه | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











