شکر ایزد را که سودای بتم از سر نرفت
رفت جان، اما غمش از جان غم پرور نرفت
رفت جان، اما غمش از جان غم پرور نرفت
سعی ها کردم که پا بر عشق سوزانم نهد
سعی من ضایع نشد ، دل رفت اگر دلبر نرفت
دلبری ها کرد وافسونها فکند با نرگسش
راندم او را از دل اما چشم افسونگر نرفت
آتشی سوزاند و بر خاکسترم آخر نشاند
سوختم من از درون وشعله از مجمر نرفت
نقش بر آبم کنون ، بی صورت از اعجاز عشق
نقش آن صورت مرا هرگز ز چشم تر نرفت
عاشقی و رستگاری کی درست آید به هم؟
رفت چون پروانه در آتش، برون دیگر نرفت
بر سبو ریزم ز هجرش دم به دم خوناب دل
خون دل را سر کشم زین رو که بر ساغر نرفت
چون غریقی(عارفا)سر گشته ام در بحر عشق
هیچ کس را آنچه آمد بر سرم، بر سر نرفت
**********************************
انصاری ( عارف) 1/5/1396 تهران
شاعر عباس انصاری (عارف)
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










