جهان بازیچه لازم داشت،
چرا خب ما؟! نمیدانم!
پرم از وعده ی جنت
چرا فردا؟! نمیدانم!
چرا خب ما؟! نمیدانم!
پرم از وعده ی جنت
چرا فردا؟! نمیدانم!
خدا میگفت در قرآن؛
که جفتت آفریدم من…
ولی من از ازل بودم
چرا تنها؟! نمیدانم!
هریس و اصفهان و قم
و یا شیراز و آباده
به دنبال نشان گشتم
کجاها را، نمیدانم!
انار ساوه در یک دست
و سیب سرخ در یک دست
چرا دنبال دارا بود
هر سارا نمیدانم!
سیاهی دوره ام کرده
نه از رنگ و نه از نور و…
نه آب و آبی چشمش
نه از دریا نمیدانم!
شبی بارانی و غمگین،
شبی از هر شبم شب تر…
مرا میکشت دلتنگی،
ولی او را نمی دانم!
خیال دیدنش هرشب،
مرا در خواب ها میبرد
ولی کابوس تر میشد…
چرا رویا، نمیدانم!
مرا کمتر عذابم کن
که من جان دادنم حتمیست
چه میخواهی تو از جانم،
تو ای دنیا نمی دانم!
گذشتم از بهشتی که
جهنم خون بهایش شد!
ازین دنیا گذشتم من…
شماهارا…نمیدانم!
طاهره اباذری هریس
شاعر طاهره اباذری هریس
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










