لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 15 مهر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

صدقه

(صدقه)
-،-،-
دیروز خواستم برم مسافرت از در که زدم بیرون صدای عطسه ای اومد حاج خانم گفت حاجی چند دقیقه صبر کن یه صدقه هم تو مسیر بده

رسیدم سر چهارراه پشت چراغ قرمز وایساده بودم فرد میانسالی اسفند دود می‌کرد توی داشبورد گشتم یه پنجاه هزار تومانی پیدا کردم شیشه را چهار انگشت دادم پایین پول را گرفتم طرفش و گفتم داداش اینو بگیر ولی یه سوال ازت دارم گفت بپرس
گفتم با این تیپ و قیافه چرا گدایی می کنی نمی روی کار کنی؟

گفت اول که من گدا نیستم و شغلم گدایی است ولی یه سوال دارم گفتم بگو گفت شما معلمید گفتم آره چطو مگه؟
گفت تو گدایی ، پنجاه تومنت را بردار بده یه ترب بگیر سر دلت صاف بشه بیچاره

نمیدونستم چی بگم صدای بوق ماشین پشت سری بلند شد یعنی که چراغ سبز شده

حالا بهش فکر می کنم می بینم بی راه هم نگفته بنده خدا آخه پنجاه تومن آدامس هم نمیشه
.حاجی اکبری.

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :