یک عمر، خطا رفتم و افسار، بریدم
یک عمر، غلط کردم و زنجیر، دریدم
هر بار، سرم خورد به سنگ لحد، و باز
یک لحظه از این سلسله، پا، پس نکشیدم
یک عمر، دلم گفت و علف کاشتم، اما
یک گل ز سر شاخه ی ادراک، نچیدم
هر بار، فریب دل خود خوردم و هرگز
حرف دل عقل نگرانم، نشنیدم
با اینکه ته کوچه ی احساس ، سراب است
عمریست به شوق ته این کوچه، دویدم
هر لحظه شدم خسته، ولی از سر مستی
جامی دگر از خون دل خود، طلبیدم
درمان نشد این درد و دگر مسئله ای نیست
از داغ دلم، در دلم، اینبار خلیدم
شاید دل من سوخت به حال خودم اما
زیبا تر از آن کوچه ی احساس، ندیدم.
یک عمر، غلط کردم و زنجیر، دریدم
هر بار، سرم خورد به سنگ لحد، و باز
یک لحظه از این سلسله، پا، پس نکشیدم
یک عمر، دلم گفت و علف کاشتم، اما
یک گل ز سر شاخه ی ادراک، نچیدم
هر بار، فریب دل خود خوردم و هرگز
حرف دل عقل نگرانم، نشنیدم
با اینکه ته کوچه ی احساس ، سراب است
عمریست به شوق ته این کوچه، دویدم
هر لحظه شدم خسته، ولی از سر مستی
جامی دگر از خون دل خود، طلبیدم
درمان نشد این درد و دگر مسئله ای نیست
از داغ دلم، در دلم، اینبار خلیدم
شاید دل من سوخت به حال خودم اما
زیبا تر از آن کوچه ی احساس، ندیدم.
شهریور 96
شاعر صادق سالاری
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










