بـوالفـرج شـرم نامدت که بـجـهدبه چنین حبـس و بـندم افکندیتـا من اکـنون ز غـم همی گـریمتـو بـه شـادی ز دور می خـندیشـد فـرامـوش کـز بـرای تـو بــازمـن …
| بـوالفـرج شـرم نامدت که بـجـهد | به چنین حبـس و بـندم افکندی |
| تـا من اکـنون ز غـم همی گـریم | تـو بـه شـادی ز دور می خـندی |
| شـد فـرامـوش کـز بـرای تـو بــاز | مـن چـه کـردم ز نـیـک پـیونـدی |
| مـر تـو را هیچ بـاک نـامـد از آنـک | نــوزده ســال بــوده ام بـــنــدی |
| زآن خـداوند مـن کـه از همه نوع | داشت بـر تـو بـسـی خـداوندی |
| گشته او را یقین که تو شده ای | بـا همه دشـمـنانش سـوگـندی |
| چـون نهالـیت بـر چـمن بـنشـاند | تــا تــو او را ز بــیــخ بــرکــنــدی |
| وین چنین قوتی تـو راست که تو | پــارســی را کـنـی شـکـاونـدی |
| وآنـچـه کـردی تـو اندرین مـعـنی | نــکـــنــد ســـاحـــر دمــاونــدی |
| تـو چـه گـویی چـنـین روا بـاشـد | در مـسـلـمـانـی و خــردمـنـدی |
| که کـسـی بـا تـو در همه گیتـی | گر یکـی زین کـند تـو نپـسـندی |
| هر چـه در تـو کـننـد گـنده کـنی | ای شـگـفـتــی نـکـو خـداونـدی |
| بـه قـضـایی که رفـت خـرسـندم | نیست اندر جهان چو خرسندی |
| کرده های تـو ناپـسـندیده سـت | تـا تـو زین کرده ها چـه بـربـندی |
| زود خـواهـی درود بـی شـبـهـت | بـر تـخـمـی کـه خـود پـراکـنـدی |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج










