شوکران
در انتهایِ هیاهویِ جهان
آن جا که سکوت
زیرِ پایِ بادهایِ دیرین
ترک می خورد
مرزِ میانِ بودن
و نبودن
رنگ
می بازد
آرام
در سکوت
فقط
به خاطرِ
یک واژه
چه رازی
در این واژه بود ؟
مپرس!
از من مپرس
هیچ
نمی دانم
شاید
گزنده بود
واژه ای که
باپژوارهً هر نالهً قلم
قلمِ حماسه آفرین و
خونِ دل خورده
قلمِ پیر توس
بی نام
بی نشان
در غبارِ درهمِ کلمات
آرام
بی هم نفس
تنها
درژرفنایِ
این شبِ
بی سرانجام
بی تاب و
شوریده از ابر های
پربار و بی باران
جایی
که هستی
آخرین عصیرِ یک نفس
میانِ یک دم و
پزواکِ بازدمی
بی فرجام
آن گاه که
شوکران
به جایِ قطره قطره هایِ باران
برصفحه صفحهً
اشعارِ دلنشینِ دخترک
آرام
می بارد
در سکوتِ آن شبِ سیاه
7/5/78 جمشید اَحیا
به پژواک چکینشِ ریز ریزِ اشک های دخترک


