شوق
شوقی برای خواندنِ شعرم نشان بده
یا نه، برای خواندنِ شعرم امان بده
تقدیر دست توست، هراسی ز غیر نیست
گر هرچه میدهی تو به من، ناگهان بده
رویین تنم بکن به می چشمهای خود
گر عمر میدهی به «من»ام، بیکران بده
ای آفتاب حُسن کمی بیشتر بتاب
چون خیر میکنی، به منش بیگمان بده
جنگاوریست صورتِ تو بر خلافِ تو
بنشین و تیغ بر نِه و بر من زمان بده
از پلکهای خستهی من رفتهاست خواب
تابی برای شانهی آن گیسوان بده
طوفانِ عمر بردَرد این تار و پود را
از بهرِ ماندنم ز لبت ارمغان بده
من ره به راه یوسف چاهی نمیبرم
علمی برای خواندنِ خوابِ گران بده
یا شعر من بخوان و مرا جاودانه کن
یا از برای خواندن شعرم زمان بده
تسلیمِ امرِ توست دلِ همچو ارغوان
من را چو مل به میکدهات آشیان بده


