شوق و شور و اشتیاقم را تو بانی
نوران به تو همی نازد که می دانی
ارغوانی نگویی که تباهی که جانی
راستینی و مخلصی و یکرنگ و ایرنستانی
من راغم و تو باغی و تو رخساری تراب سانی
شوق و شور و اشتیاق امروزم همه را تو بانی
وگرنه فردا که می روم کس مرا نمیبرد نامی
نگویند که دار و ندار خویش را همه بر ایران نهاد
همه سر را در ره او به بازی و سختی همی داد


