لعنت به بی قراری و ساعت شماری ام
لعنت به قرص خوابم و شب زنده داری ام
دیگر صدای خنده به گوشم نمی رسد
پر شد فضای خانه ام از بد بیاری ام
چشمم به راه ماند و نگاهم به پنجره
از دست داده ام همه ی بردباری ام
ابری سیاه با دل من شرط کرده است
من خون ببارم او بکند غمگساری ام
از عشق نا گزیرم از این درد لا علاج
درمان نمی کنند به یک زخم کاری ام
یک دسته قو شبانه به مرداب می زنند
شاید رسیده است شب رستگاری ام
شھرام رھگشاے
شاعر شهرام رهگشای
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو










