شمع
بعد از دیدار با تو
تعریفِ عشق در من دگرگون شد؛
گفته بودند عشق
لذتبخش است و شیرین،
اما من از عشق
جز اسارت،
دلباختگی،
و بیتابی
چیزی ندیدم.
دیدگاهم نسبت به عشق
از هم گسست.
حسِ بیزاری و دیوانگی
تمامِ تنم را فرا گرفت
و دلم در سینه برای معشوقم
بیرحمانه میلرزید؛
برای دیدنت
مستانه بیتاب بودم.
مدتها زمان برد تا بفهمم
همنشینِ من میلِ به عشق ندارند.
آنگاه
جهان بر سرم فرود آمد؛
گویی تگرگ بر سرِ بیخانمان بریزد،
بی پناه
بی رمق
و زخمی.
اکنون
هر بار که به یادِ عشقت میافتم،
میبینم
چه عشقِ پاک و معصومی داشتم
بیهیچ توقع و انتظاری؛
فقط برای بودن ِ تو
من خمارِ تو بودم
و خمارِ چشمانت،
آن دو چشم
مرا بیباده
مست میکردند.
اگر این عشق نبود،
پس چه بود؟
من ندانستم
که عشق و هوس
دو رود جدا گانه اند
تو
درکی از عشق نداشتی،
و من
هوسبازیهای تو را
به نامِ عشق
در دلِ خود
جا داده بودم.
هنوز در خلوتِ شب
نامت که میآید،
دل من
مثل شمعی در باد
میلرزد؛
میسوزد
اما خاموش نمیشود.
زینب واحدی زاده


