فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٩٥: ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

ز سـر بـگـیرم عـیشـی چـو پـا بـه گـنج فـروشـدز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شددگــر نــشــیـنــم هــرگــز بــرای دل کــه بــرآیــدکـجــا بــرآیـد …

ز سـر بـگـیرم عـیشـی چـو پـا بـه گـنج فـروشـدز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد
دگــر نــشــیـنــم هــرگــز بــرای دل کــه بــرآیــدکـجــا بــرآیـد آن دل کـه کـوی عـشـق فـروشــد
مـوکـلـان چــو آتــش ز عـشـق سـوی مـن آیـنـدبـه سوی عشق گریزم که جمله فتـنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابشبـه دست سـاقی نابـش مگر سرم چـو کدو شد
بـه خـوان عشـق نشـسـتـم چـشیدم از نمک اوچـو لقمه کردم خـود را مرا چـو عشـق گلو شـد
سـبــو بــه دسـت دویـدم بــه جـویـبــار مـعـانـیکه آب گشت سبـویم چو آب جـان بـه سبـو شد
نـمـاز شــام بــرفـتــم بــه ســوی طـرفـه رومـیچــو دیـد بــر در خــویـشــم ز بــام زود فـروشــد
سـر از دریچـه بـرون کـرد چـو شـعـلـه های منورکه بـام و خـانه و بـنده بـه جـملگی همه او شد
نـهـیم دسـت دهـان بـر کـه نـازکـسـت مـعـانـیز شمس مفخر تـبـریز سوخـت جـان و همو شد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج