قـاعـده قـد تـو فـتـنه بـه پـا کـردن اسـتمـشـغـلـه زلـف تـو بـسـتـن و واکـردن اسـتخـرمی صحـن بـاغ بـا تـو خـرامیدن استفـرخـی صـبـح عـید بـا تـو صـفـا …
| قـاعـده قـد تـو فـتـنه بـه پـا کـردن اسـت | مـشـغـلـه زلـف تـو بـسـتـن و واکـردن اسـت |
| خـرمی صحـن بـاغ بـا تـو خـرامیدن است | فـرخـی صـبـح عـید بـا تـو صـفـا کردن اسـت |
| هر که بـه ناچـار کرد از سـر کویت سـفـر | مـنـزلـش اول قـدم رو بــه قـفـا کـردن اســت |
| چـون نکند چـشم تـو چـاره دلخـسـتـگان | زان که قرار طـبـیب خـسـتـه دوا کردن اسـت |
| عـشـق تـو آزاد کـرد از هـمـه قـیـدی مـرا | زان که سلوک ملوک، بسته رها کردن است |
| وعــده قـتــل مـرا هـیـچ نـکـردی خــلـاف | زان کـه طـریـق وفـا، وعـده وفـا کـردن اسـت |
| شاید اگر چشم تـو می کشدم بـی خطا | شـیوه تـرک خـتـن عـیـن خـطـا کـردن اسـت |
| بوسه پس از می بـده، کام دلم هی بده | زان کـه شــعــار لـبــت کـامـروا کـردن اســت |
| مـن بـه دعـا کـرده ام مـدعـیان را هـلـاک | زان کـه خــواص دعـا دفـع بــلـا کـردن اســت |
| روشنی چـشم من روی نکو دیدن اسـت | مـصـلـحـت کـار مـن کـار بـه جـا کـردن اسـت |
| بـنـده تـقـصـیرکـار بـند خـطـاکـاری اسـت | خـواجـه صـاحـب کرم فـکر عـطـا کردن اسـت |
| وادی بـی انـتـهـا راه طـلـب رفـتـن اسـت | دولــت بــی مـنـتــهـا یـاد خــداکــردن اســت |
| قـاصـد فـرخـنـده پـی از در جـانـان رسـید | جــان گـران مـایـه را وقـت فـدا کـردن اســت |
| شغل فروغی ز شاه دامن زر بردن است | کـار مـه از آفـتـاب کـسـب ضـیـا کـردن اسـت |
| ناصـردین شـاه را دان کـه بـه هر بـامـداد | بــر گـهـرش آفـتــاب گـرم دعــا کـردن اســت |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











