فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 1 مرداد 1403

شماره ٧٩٦: ای روشن از فروغ تو چشم چراغ ها

ای روشـن از فـروغ تـو چـشـم چـراغ هاپـر گل ز جـوش حـسـن تـو دامان بـاغهانـوروز شـد کـه جـوش زنـد خـون بـاغ هااز بــوی گـل، پــری زده گـردد دمـاغ هـادر…

ای روشـن از فـروغ تـو چـشـم چـراغ هاپـر گل ز جـوش حـسـن تـو دامان بـاغها
نـوروز شـد کـه جـوش زنـد خـون بـاغ هااز بــوی گـل، پــری زده گـردد دمـاغ هـا
در رهـگــذار بــاد ســحــرگــاه، نــوبــهـاراز خــیـرگــی ز لــالـه فــروزد چــراغ هـا
چون روی شرمگین که برآرد عرق ز خوداز خــود شــراب لــعــل بــرآرد ایـاغ هــا
در جـسـتـجـوی غنچـه پـوشیده روی تـوچـون بـوی گل شدند پـریشان، سراغها
در خاک و خون نشسته بـوی تو نافه هاخــرمــن بــه بـــادداده زلــف دمــاغ هــا
زان چـاشنی که لعل تـو در کار بـاده کردعمری است می مکند لب خود ایاغ ها
مـردان بـه دیگـری نـگـذارنـد کـار خـویشخـود داشـتـنـد مـاتـم خـود را چـراغ هـا
روزی که خـنده مهر نمکدان او شکسـتبــرداشــتــنـد کــاســه دریـوزه، داغ هـا
نوری نمانده اسـت بـه چـشم ستـارگانافکندنی شـده اسـت سـر این چـراغها
صـائب ازین غزل که چـراغ دل من اسـتافـروخـتـم بــه خـاک فـغـانـی چـراغ هـا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج