فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 خرداد 1403

شماره ٧٨٢: چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برمپـیـش آن عـیـد ازل جـان بــهـر قـربــان مـی بــرمچـون کـبـوتـرخـانه جـان ها از او مـعـمور گـشـتپـس چـرا این زیره ر…

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برمپـیـش آن عـیـد ازل جـان بــهـر قـربــان مـی بــرم
چـون کـبـوتـرخـانه جـان ها از او مـعـمور گـشـتپـس چـرا این زیره را من سـوی کـرمـان می بـرم
زانک هر چیزی بـه اصلش شاد و خندان می رودسوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
زیـر دنـدان تــا نـیـایـد قــنـد شــیـریـن کــی بــودجـان هـمـچـون قـنـد را مـن زیـر دنـدان مـی بـرم
تــا کــه زر در کــان بــود او را نـبــاشــد رونـقــیسـوی زرگـر انـدک اندک زودش از کـان مـی بـرم
دود آتــش کــفــر بـــاشــد نــور او ایــمــان بـــودشـمـع جـان را مـن ورای کـفـر و ایمـان مـی بـرم
سـوی هر ابـری کـه او مـنکـر شـود خـورشـید راآفــتــابــی زیـر دامــن بــهــر بــرهــان مــی بــرم
شـمـس تـبـریز ارمـغـانـم گـوهـر بـحـر دل اسـتمن ز شـرم جـان پـاکـت همـچـو عـمـان می بـرم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج