فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٧٣٥: حضور می طلبی سینه را مصفا کن

حـضـور می طـلبـی سـینه را مصـفا کنگـهر پـرسـت تـو گـنجـینه را مـصـفـا کـنز خــانـه بــصــفـا مـیـهـمـان نـگـردد کـمهمین تـو سـعـی کن آیینه را مصـفا کن…

حـضـور می طـلبـی سـینه را مصـفا کنگـهر پـرسـت تـو گـنجـینه را مـصـفـا کـن
ز خــانـه بــصــفـا مـیـهـمـان نـگـردد کـمهمین تـو سـعـی کن آیینه را مصـفا کن
مه از گـرفـتـگی آمد بـرون بـه جـام زدنتـو هم بـه جـام زدن سـینه را مصـفا کن
دگـر بــرای چـه روزسـت بــاده روشـن؟ز تــیـرگـی شــب آدیـنـه را مـصــفـا کـن
نظر به صافی چشمه است جویباران رابـه دشـمنان دل پـر کـینه را مصـفـا کـن
ذلـیل می شـود از رقـعـه طـمـع درویشز پـینـه خـرقـه پـشـمـینه را مـصـفـا کـن
بـه لوح ساده توان کرد حسن را تسخیرز جــوهـر آیـنـه ســیـنـه را مـصــفــا کـن
هلال آینه روشـن اسـت صـائب حـسـنتو همچو صبح همین سینه را مصفا کن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج