فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 2 اسفند 1402

شماره ٦: من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را

من آن مرغـم کـه افـکـندم بـه دام سـد بـلا خـود رابــه یـک پــرواز بــی هـنـگـام کـردم مـبــتــلـا خــود رانه دستی داشتـم بـر سر، نه پـایی داشتـم در گل…
من آن مرغـم کـه افـکـندم بـه دام سـد بـلا خـود رابــه یـک پــرواز بــی هـنـگـام کـردم مـبــتــلـا خــود را
نه دستی داشتـم بـر سر، نه پـایی داشتـم در گلبه دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چــنــان از طــرح وضــع نـاپــســنـد خــود گــریـزانـمکه گر دستـم دهد از خـویش هم سـازم جـدا خـود را
گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداریشــود لـازم کـه پــیـشــت وانـمـایـم بــیـوفــا خــود را
چـو از اظـهار عـشـقـم خـویش را بـیگـانه می دارینـمـی بـایسـت کـرد اول بـه این حـرف آشـنـا خـود را
بـبـین وحشی که در خوناب حـسرت ماند پـا در گلکـسـی کـو بــگـذرانـدی تــشـنـه از آب بــقـا خــود را

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج