فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٩٥: اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون

اشـک خـونین نـه ز هر آب و گـل آید بـیرونایـن گـل از دامـن صـحـرای دل آیـد بــیـرونسـالها غـوطـه بـه خـوناب جـگر بـاید خـوردتــا ز دل یـک نـفـس مـعــتـ…

اشـک خـونین نـه ز هر آب و گـل آید بـیرونایـن گـل از دامـن صـحـرای دل آیـد بــیـرون
سـالها غـوطـه بـه خـوناب جـگر بـاید خـوردتــا ز دل یـک نـفـس مـعــتــدل آیـد بــیـرون
می رود منفعل از مجلس مستان خورشیدهـر کـه نـاخـوانـده درآیـد خـجـل آیـد بـیرون
نیسـت ممکـن که ز همصـحـبـتـی آب روانســرو را پــای اقــامــت ز گــل آیـد بــیـرون
شیشه چرخ بـه جان سختی خود می نازدچـه تـماشاست که آن سنگدل آید بـیرون!
پــرده داغ دریـدن گـل بــی ظـرفـیـهـاســتلـالـه از تــربــت مـا مـنـفــعــل آیـد بــیـرون
چـه کـند آتـش دوزخ بـه جـگر سـوخـتـه ایکـه ز دیـوان قــیـامـت خــجــل آیـد بــیـرون
تن پـرستـان همه مشغول تـماشای خودندتـا که از خـود بـه تـماشـای دل آید بـیرون؟
بــگـذر از دردســر سـوزن عـیـسـی صـائبغم نه خاری است که از پای دل آید بیرون

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج