فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٦٨٩: چه دیدم خواب شب کامروز مستم

چه دیدم خواب شب کامروز مستمچـو مـجـنونـان ز بـند عـقـل جـسـتـمبـه بـیـداری مـگـر مـن خـواب بـینـمکه خوابـم نیست تـا این درد هستـممـگـر من صـورت عـشـق …

چه دیدم خواب شب کامروز مستمچـو مـجـنونـان ز بـند عـقـل جـسـتـم
بـه بـیـداری مـگـر مـن خـواب بـینـمکه خوابـم نیست تـا این درد هستـم
مـگـر من صـورت عـشـق حـقـیقـیبــدیـدم خـواب کـو را مـی پــرسـتــم
بـیا ای عشـق کاندر تـن چـو جـانیبـه اقـبــالـت ز حـبـس تـن بــرسـتـم
مــرا گــفــتــی بـــدر پـــرده دریــدممرا گفـتـی قدح بـشـکن شـکسـتـم
مـرا گـفـتــی بــبــر از جـمـلـه یـارانبــکـنـدم از هـمـه دل در تـو بــسـتـم
مرا دل خسته کردی جرمم این بـودکـه از مـژگـان خـیـالـت را بـجـسـتـم
بـــبـــر جــان مــرا تــا در پــنــاهــتدو دستک می زنم کز جان بسستم
چـه عـالم هاسـت در هر تـار مویتبـیفـشـان زلف کـز عـالم گسـسـتـم
کـه در هـفـتـم زمـین بـا تـو بـلـنـدمکه در هفـتـم فلک بـی روت پـسـتـم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج