فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٦٣: جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم

جـانم بـه فـدا بـادا آن را که نمی گویمآن روز ســیــه بـــادا کــو را بــنــمــی جــویــمیک بـاره شـوم رسـوا در شهر اگر فردامـــن بـــر در دل بـــاشـــ…

جـانم بـه فـدا بـادا آن را که نمی گویمآن روز ســیــه بـــادا کــو را بــنــمــی جــویــم
یک بـاره شـوم رسـوا در شهر اگر فردامـــن بـــر در دل بـــاشـــم او آیـــد در کـــویــم
گفـتـم صـنم مه رو گه گاه مرا می جـوکـز درد بـه خـون دل رخـسـاره هـمـی شـویـم
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تویـا رب کـه چـنـین بـهـتـان مـی گـویـد در رویـم
یک روز غـزل گـویان والله سـپـارم جـانزیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج