فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٥: ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا

بــبـیـن ذرات روحـانـی کـه شـد تـابــان از ایـن صـحـراببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جابـــبـــیــن عــذرا و وامــق را در آن آتــش خــلــ…

بــبـیـن ذرات روحـانـی کـه شـد تـابــان از ایـن صـحـراببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
بـــبـــیــن عــذرا و وامــق را در آن آتــش خــلــایــق رابـبـین معشوق و عاشق را بـبـین آن شـاه و آن طغرا
چو جوهر قلزم اندر شد نه پـنهان گشت و نی تر شدز قــلــزم آتــشــی بــرشــد در او هــم لــا و هـم الــا
چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربستهمـزن لـاف و مـشـو خــسـتــه مـگـو زیـر و مـگـو بــالـا
کـه ســوی عـقـل کـژبــیـنـی درآمـد از قـضــا کـیـنـیچـو مفلوجـی چو مسکینی بـماند آن عقل هم بـرجـا
اگــر هـســتــی تــو از آدم در ایـن دریـا فــروکــش دمکـه ایـنـت واجــبــســت ای عــم اگـر امـروز اگـر فـردا
ز بـحـر این در خجـل بـاشد چـه جـای آب و گل بـاشدچـه جـان و عـقـل و دل بـاشـد کـه نـبـود او کـف دریـا
چه سودا می پـزد این دل چه صفرا می کند این جانچـه سـرگـردان هـمـی دارد تـو را ایـن عـقـل کـارافـزا
زهـی ابــر گــهـربــیـزی ز شــمـس الـدیـن تــبــریـزیزهــی امــن و شــکــرریــزی مــیــان عــالــم غــوغــا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج