فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 10 خرداد 1403

شماره ٦٤٨: منه زنهار ای غافل ز حد خود قدم بیرون

مـنـه زنـهـار ای غـافـل ز حــد خــود قـدم بــیـرونکه ریزد خون خود صیدی که آید از حـرم بـیرونچه کشتی ها که از آب گهر می گشت طوفانیعــقــیــق آبــدار او…

مـنـه زنـهـار ای غـافـل ز حــد خــود قـدم بــیـرونکه ریزد خون خود صیدی که آید از حـرم بـیرون
چه کشتی ها که از آب گهر می گشت طوفانیعــقــیــق آبــدار او اگــر مــی داد نــم بــیــرون
تـو چـون در جـلـوه آیی از کـه می آید عـنانداری؟کـه دنـبـال تـو از بـتـخـانه مـی آید صـنم بـیرون
مــجــو از بــی زبــانـان مــحــبــت نـالــه پــردازیکه اینجـا بـی صریر از خامه می آید رقم بـیرون
زمین چـون آسـمـان در دیده ها می بـود زنگـاریاگـر مـی داد چـون آیینه دلـها زنـگ غـم بـیرون
نـدارد دانـه ای جـز خـوردن دل دام صـحـبــت هـامنه تا ممکن است از گوشه عزلت قدم بـیرون
مشـو غافل ز آه عـجـز بـا هر کس طـرف بـاشـیکه باشد فتح ازان جانب که آید این علم بیرون
دل صـد چــاک را از آه چــون مـانـع تــوانـم شـد؟که می آید بـه قدر شق سیاهی از قلم بـیرون
مـیسـر نـیسـت تـاب از زلـف بـردن لـالـه رویان راکجـا از موی آتـش دیده آید پـیچ و خـم بـیرون؟
کـدامین بـی خـبـر زد بـر دل مجـروح من خـود را؟که می آیدنفس از سینه چون تیغ دودم بـیرون
سـبـکدستـی که شوید گرد غم از دل نمی یابـممـگـر تـاک آورد از آسـتـیـن دسـت کـرم بـیـرون
نگردد راسـت هر پـشـتـی که از منت دو تـا گرددنـبـرد از مـاه نو صـائب نـشـاط عـید خـم بـیرون

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج