فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٤٠: رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم

رفتـم بـه طـبـیب جـان گفتـم که بـبـین دسـتـمهم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستمصــد گـونـه خــلـل دارم ای کـاش یـکـی بــودیبـا این همه عـلت ها در شـنقـ…

رفتـم بـه طـبـیب جـان گفتـم که بـبـین دسـتـمهم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صــد گـونـه خــلـل دارم ای کـاش یـکـی بــودیبـا این همه عـلت ها در شـنقـصـه پـیوسـتـم
گـفـتـا کـه نـه تـو مـردی گـفـتـم کـه بــلـی امـاچـون بــوی تـوام آمـد از گـور بــرون جـسـتــم
آن صــورت روحـــانــی وان مــشـــرق یــزدانــیوان یوسف کنعانی کز وی کف خـود خـسـتـم
خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزدگفتـا ز چه دستی تو گفتـم که از این دستـم
چــون عـربــده مـی کـردم درداد مـی و خــوردمافــروخـــت رخ زردم وز عـــربـــده وارســـتـــم
پـس جـامه بـرون کـردم مـسـتـانه جـنون کـردمدر حـلـقـه آن مسـتـان در میمنه بـنشـسـتـم
صـد جـام بــنـوشـیـدم صـد گـونـه بــجـوشـیـدمصـد کـاسـه بـریزیدم صـد کوزه دراشـکسـتـم
گــوســـالــه زریــن را آن قـــوم پـــرســـتـــیــدهگـوسـالـه گـرگـیـنـم گـر عـشـق بـنـپـرسـتـم
بــازم شــه روحــانـی مــی خــوانــد پــنـهـانـیبـر می کـشـدم بـالـا شـاهانه از این پـسـتـم
پــابــسـت تــوام جــانـا سـرمـسـت تــوام جـانـادر دسـت تـوام جـانا گـر تـیرم وگـر شـسـتـم
چـسـت تـوام ار چـستـم مست تـوام ار مستـمپـست تـوام ار پـستـم هست توام ار هستـم
در چــرخ درآوردی چــون مـســت خــودم کـردیچون تو سر خم بـستی من نیز دهان بـستم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج