فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٣٦: بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم

بـشسـتـم تـخـتـه هستـی سر عالم نمی دارمدریـدم پـرده بـی چـون سـر آن هـم نـمـی دارممرا چون دایه قدسی بـه شیر لطف پرورده ستملامت کی رسد در من که برگ غم …

بـشسـتـم تـخـتـه هستـی سر عالم نمی دارمدریـدم پـرده بـی چـون سـر آن هـم نـمـی دارم
مرا چون دایه قدسی بـه شیر لطف پرورده ستملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گویدبـیا بـا من دمی بـنشین سـر آن هم نمی دارم
دمـی کـانـدر وجــود آورد آدم را بــه یـک لـحـظـهاز آن دم نـیـز بــیـزارم ســر آن هـم نـمــی دارم
چه گویی بـوالفضولی را که یک دم آن خود نبـودهـزاران بـار مـی گـوید سـر آن هـم نـمـی دارم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج