فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 4 خرداد 1403

شماره ٦٣٢: من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم

مــن ایـن ایـوان نـه تــو را نــمــی دانـم نـمــی دانـممـن این نـقـاش جـادو را نـمـی دانـم نـمـی دانـممـرا گـویـد مـرو هـر سـو تـو اسـتـادی بــیـا ایـ…

مــن ایـن ایـوان نـه تــو را نــمــی دانـم نـمــی دانـممـن این نـقـاش جـادو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
مـرا گـویـد مـرو هـر سـو تـو اسـتـادی بــیـا ایـن سـوکه من آن سوی بـی سو را نمی دانم نمی دانم
هـمــی گــیـرد گــریـبــانـم هـمـی دارد پــریـشــانـممن این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم
مرا جـان طـرب پـیشـه سـت کـه بـی مطـرب نیارامدمـن این جـان طـرب جـو را نـمـی دانم نمـی دانم
یکـی شـیری همـی بـینم جـهان پـیشـش گـلـه آهوکـه مـن این شـیر و آهو را نـمـی دانم نمـی دانم
مــرا ســیــلــاب بـــربــوده مــرا جــویــای جــو کــردهکه این سـیلاب و این جـو را نمی دانم نمی دانم
چـو طـفـلی گم شـدسـتـم من میان کـوی و بـازاریکـه این بـازار و این کـو را نـمـی دانـم نـمـی دانم
مـرا گـویـد یـکـی مـشـفـق بــدت گـویـنـد بــدگـویـاننـکــوگــو را و بــدگــو را نـمــی دانـم نـمــی دانـم
زمین چـون زن فلک چـو شو خـورد فرزند چـون گربـهمـن این زن را و این شـو را نمـی دانم نمـی دانم
مـرا آن صـورت غـیـبــی بــه ابــرو نـکـتــه مـی گـویـدکـه غـمـزه چـشـم و ابـرو را نمی دانم نمی دانم
منم یعقوب و او یوسف که چـشمم روشن از بـویشاگـر چـه اصـل ایـن بـو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
جـهـان گـر رو تـرش دارد چـو مـه در روی مـن خـنـددکـه مـن جـز مـیر مـه رو را نـمـی دانم نمـی دانم
ز دسـت و بــازوی قـدرت بــه هـر دم تــیـر مـی پــردکـه مـن آن دسـت و بـازو را نمـی دانم نمی دانم
در آن مـطـبــخ درافـتــادم کـه جـان و دل کـبــاب آمـدمـن این گـنـدیده طـزغـو را نمـی دانم نمـی دانم
دکــان نـانـبــا دیـدم کــه قــرصــش قــرص مــاه آمـدمــن ایـن نـان و تــرازو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
چو مردان صف شکستم من به طفلی بـازرستم منکــه ایـن لـالـای لـولـو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
تو گویی شش جهت منگر بـه سوی بی سوی بـرپربـیا این سـو مـن آن سـو را نمـی دانم نمی دانم
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جوییکـه قـیل و قـال و قـالـو را نـمـی دانـم نمـی دانم
بــه دســتــم یـرلـغــی آمـد از آن قــان هـمـه قـانـانکـه مـن بـا چـو و بـا تـو را نـمـی دانـم نمـی دانم
دوایـی دارم آخــر مــن ز جــالــیــنــوس پــنــهــانــیکـه مـن این درد پـهلـو را نـمـی دانـم نـمـی دانم
مـرا دردی اسـت و دارویی کـه جـالـینوس می گـویدکـه مـن این درد و دارو را نـمـی دانـم نـمـی دانم
بـرو ای شـب ز پـیش من مپـیچـان زلـف و گـیسـو راکه جـز آن جـعـد و گیسـو را نمی دانم نمی دانم
بـرو ای روز گلچـهره که خورشیدت چـه گلگون استکـه مـن جـز نـور یاهـو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
بــرو ای بــاغ بــا نـقـلـت بــرو ای شـیـره بــا شـیـرتکـه جـز آن نقـل و طـزغـو را نمـی دانم نمی دانم
اگــر صــد مـنـجــنـیـق آیـد ز بــرج آســمــان بــر مـنبــجــز آن بــرج و بــارو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
چــه رومـی چــهـرگـان دارم چـه تــرکـان نـهـان دارمچـه عـیب اسـت ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم
هـلــاوو را بــپــرس آخــر از آن تــرکــان حــیـران کــنکـز آن حـیـرت هـلـا او را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
دلـم چــون تــیـر مـی پــرد کـمـان تــن هـمـی غــرداگـر آن دسـت و بــازو را نـمـی دانـم نـمـی دانـم
رهـا کـن حــرف هـنـدو را بــبــیـن تــرکـان مـعـنـی رامـن آن تـرکـم کـه هنـدو را نمـی دانم نمـی دانم
بـیا ای شـمس تـبـریزی مکـن سـنگـین دلـی بـا منکـه بـا تـو سـنگ و لـولـو را نمـی دانم نمـی دانم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج