فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٢: خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

خـــیــاط روزگـــار بـــه بـــالــای هــیــچ مــردپـیراهـنـی نـدوخـت کـه آن را قـبـا نـکـردبــنـگـر هـزار گـول سـلـیـم انـدر ایـن جــهـاندامـان زر دهـ…

خـــیــاط روزگـــار بـــه بـــالــای هــیــچ مــردپـیراهـنـی نـدوخـت کـه آن را قـبـا نـکـرد
بــنـگـر هـزار گـول سـلـیـم انـدر ایـن جــهـاندامـان زر دهـنـد و خـرنـد از بــلـیـس درد
گل های رنگ رنگ که پـیش تـو نقل هاسـتتـو می خوری از آن و رخت می کنند زرد
ای مــرده را کــنـار گــرفــتــه کــه جــان مـنآخـر کـنار مرده کند جـان و جـسـم سـرد
خـود بـا خـدای کن که از این نقـش های دیوخواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد
پـاها مکش دراز بـر این خـوش بـسـاط خـاککاین بـستریست عاریه می ترس از نورد
مـفـکـن گـزافـه مـهـره در ایـن طــاس روزگـارپـرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
مـنـگــر بــه گــرد تــن بــنـگــر در ســوار روحمـی جـو سـوار را بـه نـظـر در مـیان گـرد
رخـسـارهـا چـون گـل لـابـد ز گـلـشـنـیسـتگلزار اگـر نبـاشـد پـس از کـجـاسـت ورد
سـیب زنخ چـو دیدی می دان درخـت سـیببـهر نـمـونـه آمـد این نـیسـت بـهر خـورد
هـمـت بــلـنـد دار کـه بــا هـمـت خـسـیـسچــاوش پــادشـاه بــرانـد تــو را کـه بــرد
خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گویچـون ناطـقـه ملایکـه بـر سـقـف لاجـورد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج