فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 27 تیر 1403

شماره ٦٢٩: به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا

بـه خاک و خون نکشد خصمی زمانه مراکه تـیر کـج، گذرد راسـت از نشـانه مرادریـن ریـاض مـن آن بـلـبـل زمـین گـیـرمکه نیست جـز گره بـال خویش دانه مراکجـاست …

بـه خاک و خون نکشد خصمی زمانه مراکه تـیر کـج، گذرد راسـت از نشـانه مرا
دریـن ریـاض مـن آن بـلـبـل زمـین گـیـرمکه نیست جـز گره بـال خویش دانه مرا
کجـاست حلقه دامی و گوشه قفسی؟که مار شد خس و خاشاک آشیانه مرا
بـلاسـت خـواب پـریشان دراز چـون گرددچه دلخوشی بـود از عمر جـاودانه مرا؟
چـو آفـتـاب مرا نیسـت سـیم و زر در کارکه هست چـهره زرین خـود، خـزانه مرا
بـه غـیر گـرد یتـیمی نمانده چـون گـوهرامـیـد سـاحـل ازین بـحـر بـیـکـرانـه مـرا
عجب که راه به سر وقت من بـرد درمانچـنین که درد گرفتـه است در میانه مرا
چـگونه پـای بـه دامن کـشـم درین وادیکـه مـوج ریـگ روان اسـت تـازیـانـه مـرا
بـه خـاک شوره کند تـخـم پـاک را بـاطلسـتـمـگـری کـه بـرون آورد ز خـانـه مـرا
به ابر رحمت این بحر، چشم بد مرساد!که چـون صدف ز گهر کرد آب و دانه مرا
چـنان فسرده ز وضع جـهان شدم صائبکه نیسـت لذت از اشـعار عاشقانه مرا

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج