فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٢٤: مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم

مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشمچـو غم بـر من فروریزی ز لطف غم خـجـل بـاشمغـمان تـو مرا نگذاشـت تـا غمگین شـوم یک دمهوای تـو مـرا نگـذاشـت تـا م…

مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشمچـو غم بـر من فروریزی ز لطف غم خـجـل بـاشم
غـمان تـو مرا نگذاشـت تـا غمگین شـوم یک دمهوای تـو مـرا نگـذاشـت تـا مـن آب و گـل بـاشـم
هـمـه اجــزای عــالـم را غـم تــو زنـده مـی داردمنم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عـجــب دردی بــرانـگـیـزی کـه دردم را دوا گـرددعجـب گردی بـرانگیزی که از وی مکتـحـل بـاشـم
فـدایی را کـفـیـلـی کـو کـه ارزد جـان فـدا کـردنکسـایی را کسـایی کو که آن را مشـتـمل بـاشم
مـرا رنـج تــو نـگـذارد کـه رنـجــوری بــه مـن آیـدمـرا گـنـج تـو نـگـذارد کـه درویـش و مـقـل بـاشـم
صـبـاح تـو مـرا نگـذاشـت تـا شـمعـی بـرافـروزمعـیان تـو مـرا نگـذاشـت تـا من مـسـتـدل بـاشـم
خـیالـی کـان بـه پـیش آید خـیالـت را بـپـوشـانداگـر خـونـش بـریـزم مـن ز خـون او بــحـل بــاشـم
بــسـوزانـم ز عـشـق تـو خـیـال هـر دو عـالـم رابـسوزند این دو پـروانه چو من شمع چـگل بـاشم
خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود بـه قال خودچـنان نقـلی که من دارم چـرا من منتـقـل بـاشـم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج