فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 31 اردیبهشت 1403

شماره ٦٢٠: من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم

مــن از اقــلــیـم بــالــایـم ســر عــالــم نـمــی دارمنـه از آبـم نه از خـاکـم سـر عـالـم نـمـی دارماگـر بــالـاســت پــراخــتــر وگـر دریـاسـت پــر…

مــن از اقــلــیـم بــالــایـم ســر عــالــم نـمــی دارمنـه از آبـم نه از خـاکـم سـر عـالـم نـمـی دارم
اگـر بــالـاســت پــراخــتــر وگـر دریـاسـت پــرگـوهـروگر صحـراست پـرعبـهر سر آن هم نمی دارم
مـرا گـویی ظـریـفـی کـن دمـی بـا مـا حـریفـی کـنمرا گفته ست لاتـسکن تو را همدم نمی دارم
مرا چـون دایه فضـلش بـه شـیر لطـف پـرورده سـتچـو من مخـمور آن شیرم سـر زمزم نمی دارم
در آن شربـت که جـان سازد دل مشتـاق جـان بـازدخـرد خـواهد که دریازد منش محـرم نمی دارم
ز شــادی هـا چــو بــیـزارم ســر غــم از کـجــا دارمبـه غـیر یـار دلـدارم خـوش و خـرم نـمـی دارم
پـی آن خـمر چـون عـندم شـکـم بـر روزه می بـندمکـه من آن سـرو آزادم که بـرگ غـم نمی دارم
درافـتــادم در آب جــو شـدم شـسـتــه ز رنـگ و بــوز عـشـق ذوق زخـم او سـر مـرهم نمـی دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبـر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم
جـز این مـنـهـاج روز و شـب بـود عـشـاق را مـذهبکه بـر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم
بـه بـاغ عـشـق مـرغـاننـد سـوی بـی سـویی پـرانمن ایشان را سـلیمانم ولی خـاتـم نمی دارم
منم عیسی خوش خـنده که شد عالم بـه من زندهولی نسبـت ز حق دارم من از مریم نمی دارم
ز عشق این حـرف بـشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج