فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 4 خرداد 1403

شماره ٦١٥: چه عاجز مانده ای، دامان همت بر کمر می زن

چـه عـاجـز مانده ای، دامان همت بـر کـمر می زنبــرون از پــرده افــلـاک چــون آه ســحــر مـی زنمـکـن لـنـگـر چـو داغ لـالـه یـک جــا از گـرانـجـانـیچو …

چـه عـاجـز مانده ای، دامان همت بـر کـمر می زنبــرون از پــرده افــلـاک چــون آه ســحــر مـی زن
مـکـن لـنـگـر چـو داغ لـالـه یـک جــا از گـرانـجـانـیچو شبنم هر سحرگه خیمه در جای دگر می زن
نـبــاشــد لـشــکــر خــواب گـران را تــاب فــریـادیبـه هـویـی عـالـم آسـوده را بــر یـکـدگـر مـی زن
بـیـفـشـان آسـتـیـن بــر حـاصـل ایـن بــاغ پـر آفـتدگر چـون سرو دسـت بـی نیازی بـر کمر می زن
مکـن از حـرص بـر خـود زندگـی را تـلخ چـون مورانبکش سر در گریبـان، غوطه در بـحر شکر می زن
ســواد عــشــق در زیـر نـگــیـن آســان نـمــی آیـدچـو داغ لاله چـندی کاسـه در خـون جـگر می زن
اگــر چــون مــرغ نــوپــرواز کــوتــاه اســت پــروازتپـر و بـالـی بـه کـنـج آشـیـان بـر یکـدگـر مـی زن
تـو کـز اندیشـه دام و قـفـس بـر خـویش می لرزیبـه کنج آشـیان بـنشین، گره بـر بـال وپـر می زن
چه باشد قطره آبی که نتوان دست ازان شستن؟هم از گـرد یتـیمی خـاک در چـشـم گـهر می زن
نــثـــار تـــازه رویــان ســـاز نــقــد وقــت را صـــائبدر ایـام بـهـاران از زمـین چـون دانـه سـر مـی زن

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج