فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 14 اسفند 1402

شماره ٦٠٤: ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را

ز گـریه سـرکـشـی افـزود آن پـریـوش راکـه شـعـلـه ور کـنـد اشـک کـبــاب، آتـش راز چــهــره عــرق آلــود یــار در عــجــبــمکه کرده است چـسان جـمع، آب و…

ز گـریه سـرکـشـی افـزود آن پـریـوش راکـه شـعـلـه ور کـنـد اشـک کـبــاب، آتـش را
ز چــهــره عــرق آلــود یــار در عــجــبــمکه کرده است چـسان جـمع، آب و آتـش را؟
عـنان نخـل خـزان دیده در کـف بـادسـتچــگـونـه جــمـع کـنـم ایـن دل مـشـوش را؟
مه بـه پـرورش تـن روان شـود مشـغـولمکن بـه جـام سـفـالین شـراب بـی غـش را
بـه بـوالهوس مکـن از روی التـفـات نگـاهبــه خــاک ره مـفــکـن تــیـر روی تــرکـش را
ضـرور تـا نشـود، لب بـه گفـتـگو مگـشـاعـنـان کـشـیده نـگـه دار اسـب سـرکـش را
مـرا نهال امید آن زمـان شـود سـرسـبـزکـه نـخـل مـوم کـنـد ریـشـه در دل آتــش را
به سیم و زر نشود حرص و آز کم صائبکه نیست از خس و خاشاک سیری آتش را

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج